
یه دلم میگفت محاله
این صدایی که شنیدی
تنها خوابست و خياله
اما تا چشمات و ديدم
باورم شدش هموني
انكه آرزوش و داشتم
گفتم تو با من ميموني؟
تو هم گفتي دست ما نيست
اينا ، كار سر نوشته
قول نميدم بهت ،اما
خدا تغدير و نوشته
گفتي شايد با تو باشم
شايدم ازت جدا شم
گفتم كه الهي هرگز
از تو من جدا نباشم
گفتي دوست دارم بدونم
واسه چي دلنگروني؟
گفتم از غصه و غمهاست
كه نمي خوام تو بدوني
گفتي گر دلها ز كينه
پر شده جايي نمونده
تو بكن دائم محبت
ديگه فرصتي نمونده
(از احمد آرايش)
+ نوشته شده توسط شبگرد در یکشنبه 1384/10/11 و ساعت
10:27 قبل از ظهر |
