
توی فصل سرد قصه
تو نوید یه بهاری
تویی تکیه گاه قلبم
تو شبهای بی قراری
چی بگم از تو که چشمات
تو خودش یه برقی داره
هر کی به چشات نگاه کرد
جز تو آرزو نداره
سیاهی زلف کمندت
مثل رنگ شب یلداست
هنوزم سرخی لبهات
سر تر از غروب دریاست
عطر مهربونی تو
تو فضای خونه مونده
تو برام دل میسوزوندی
جز تو آرزو نمونده
اگه تو قلب سیاهم
ذره ای مهر و وفا هست
مدییونتم یه عمری
هر چی هست کار خدا هست
پری قصه و رویا
ای تو همنشین گلها
چشم براه تو میشینم
سپیده دمها لب دریا
(از احمد آرایش)
+ نوشته شده توسط شبگرد در شنبه 1384/10/03 و ساعت
11:33 قبل از ظهر |

