تبليغاتX
اونی که میخواستم تو غبارا گم شد....

خلاصه ای روزگار خنجرت و به ما زدی

ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی

حالا با اشک خون به چشم این و واست می خونم

الاهی دستت بشکن که خنجرت خورد به جونم

 

این شاید آخرین حرف من باشه

شایدم نه

+ نوشته شده توسط شبگرد در سه شنبه 1385/08/30 و ساعت 6:11 بعد از ظهر |

وقتی هردفعه میگی چقدر کلامت پرغمه

شادیهای دلت کجاست لبخند لبهات چه کمه

نمی دونم جوابت رو با چه زبون بهت بگم

میگم دلم خودغمه همه وجودم ماتمه

شاهد بودی زمونه زد خنجرش رو به پشت من

عشقم آخر وفا نکرد پرید ازاین سینهء من

نه دوست نه هم نفسی نه شادی هست کنار من

بارون غصه میباره دائم ازاین شعرای من

گله ز بی وفایی نیست گله ازاین تنهاییه

بی کس تو غربت بودن و دستای سرد و خالیه

دیوونه تر میشه دلم وقتی که میشنوه میگن

صدات به گوش آدما تنها فقط لالاییه

قربون اون چشات برم من که هنوزمال توام

اگه نگاهم پر غمه تغصیر این دل منه

دردای ز خونه یه طرف غربتم ازسوی دیگه

رفتن و ازدست دادنت هم غمش همیشه با منه

+ نوشته شده توسط شبگرد در پنجشنبه 1385/08/04 و ساعت 8:59 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM