رفتی و از غمت آینه شکست
پرستوي مسافرم بالشو بست
تك سوارجادهها خسته شد
تير غم به قلب عاشقم نشست
بعد تو ديگه حقيقت نداره
خندهاي كه هست هميشه رو لبم
تو وجودم داره آتيش ميگيره
اي عزيز چرا نكردي باورم
بي تو آسمون سياه شد سر ما
ديگه خورشيد واسمون نمي خونه
شبها رو با بيكسي سر ميكنم
ياد تو بغز سكوت وميشكنه
ديگه حتي موندنم سخت برام
ميخوام تا به آسمون پر بكشم
برم از خدا فقط تو رو بخوام
اگه نداد بشينم نازش بكشم
(از احمد آرايش)





